روی گلهای نرگس با مداد قرمز
صد بار نوشتم زندگی بی تو هرگز؟
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی مي خواهم
صدايت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش و پايت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بويم
خيالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نيز برای پرستش .
چه مغرورانه اشك ريختيم
چه مغرورانه سكوت كرديم
چه مغرورانه التماس كرديم
چه مغرورانه از هم گريختيم
غرور هديه شيطان بود
و عشق هديه خداوند
هديه شيطان را به هم تقديم كرديم
هديه خداوند را از هم پنهان

تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار گرفتیم
درس خواندیم، شیطنت کردیم، عاشق شدیم و...
وسپس هر یک با کوله باری از آرزو و خاطره...
در ابری محــــو شدیم...
و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد
که طول پل را بپیماییم...
و از یکدیگر یاد کنیم و بس... .

روز مرگــم اشک را شیـــــدا کنید
روی قلبـــم عشــــق را پیــــدا کنید
روز مرگـــــــم خاک را باور کنید
روی قلبـــم لالــه را پـــرپـــر کنید
جامه را خـــاک و خاکستــــر کنید
خانــه ام را وقف نیــلوفــــــر کنید
پیکـــــرم را غرق در شبنــــم کنید
روز مرگـم دوسـت را دعوت کنید
دور قبــــرم را کمـی خلـــوت کنید
بعــد مرگــم خنــده را از ســر کنید
رفتنــــــــم را دوستـــان بـاور کنید

بزرگ شده ام
حالا دستهایم به آئینه می رسد
هر قدر که می خواهم، نوشته های رفتنت را پاک کنم
دلم، اجازه نمی دهد
می دانم
یک شب، بالاخره در آئینه ظاهر می شوی
و با زمزمه هایت
ماه را از پشت ابرها، بیرون می کشی
حالا، من دیگر
انسان بزرگی هستم
همچنین خطاط بزرگی
این را دیوارها می گویند...

شعر سردی امشب، بر لبانم جاریست
واژه ها بی روح و جمله ها تکراری ست
زیر آواری گنگ، بی رمق مدفونم
همه کابوسم، وحشت بیداری ست
مات و مبهوت امشب، شعر غم می سازم
باز هم من آری، این میان می بازم
پشت پرچینی دور، خاطراتم گم شد
در دل افکارم، بی سبب می تازم
عشق و نفرت امشب، در نگاهم یکسان
چهره ام خاموش است، در دل اما طوفان
این حقیقت دارد، رفته ام تا پوچی
بی کلید است انگار، قفل سرد زندان
واژه چون جغدی شوم، ذهن من ویرانه
و سرانگشتانم، با قلم بیگانه
مرگ شعرم امشب با تولد همزاد
من حقیقت جستم! مرده باد افسانه
سال های تردید، عاقبت آخر شد
امشب اینجا چشمم از حقیقت تر شد
خواب من شیرین بود، امشب اما تعبیر
با همین بیداری، معنی دیگر شد.

نمی دانم چرا رفتی...
نمی دانم چرا،
شاید خطا کردم...
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،
نمی دانم چرا،
تا کی،
برای چه...
ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت،
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد...

ببخشید اگه به نظراتتون دیر جواب میدم. آخه یه کم گرفتارم.
راستش فعلا مطلب مناسبی برای آپ ندارم.
ولی تا یه مدت دیگه آپ خواهم کرد........
فعلا بدرود![]()
اگرچه از ترانه و رنگين کمون ساختم تورُ ...
اگرچه از شبنم و گل ، از عشق پرداختم تورُ ...
برو که عادت ميکنم ، با شاعر رها شده ...
به سايه و به ابر و مه ، به منه بي رويا شده ...
با من خودي تر از نفس ، شدي و نشناختم تورُ ...
ساختمت و نشناختمت ، نشناختم و باختم تورُ .... ... ......

و دقایق همه امشب به تو تکرار زدن
و سکوتی که در این عقربه ها می چرخید
نکند در دل تو اسم مرا دار زدن!!!؟؟؟

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که صبر کن و گوش به من دار
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست
ولی تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم
و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
رفتي و نديدي که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
وقتي که شکست بغض تنهايي من
وابستگي ام را به تو باور کردم

من از تو دل نمي برم اگرچه از تو دلخورم
اگرچه گفته اي تو را به خاطرات بسپارم
هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام
مني که در جواني ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آينه شبانه خنده مي کني
من شکست داده را خودت برنده مي کني
نيامدي و سال ها نظر به جاده دوختم
بيا ببين که بي تو من، چه عاشقانه سوختم...
رفيق روزهاي خوب، رفيق خوب روزها
هميشه ماندگار من، هميشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبي به غربتي که ساختي
به لحظه اي که عشق را بدون من شناختي


